مهلا گل زندگی مامان و بابا

57 ماهگیت مبارک عزیزممممممممممم

دیروز یه کیک درست کردم به مناسبت 57 ماهگی عسلکم. قلب(البته با 4 روز تاخیر) خجالتشب هم بعد اومدن بابایی رفتیم ائل گلی و کیک رو اونجا نوش جان کردیم.خوشمزه متاسفانه نتونستم از خودت کنار کیک عکس بگیرم. ناراحتچون دو تا از دوستای بابایی هم بودند و بیش اونا دیگه نتونستم که ... البته از خود کیک تو خونه عکس گرفتم که برات میذارمقلب

 

 

دیروز هوای شهرمون خیییییییییلی آلوده بود. میزان آلودگی 6 برابر حد مجاز بود. امروز هم کل ادارات و دانشگاهها و کارخانجات و مدارس به دلیل همین آلودگی تعطیل بود. البته یه استثناهایی هم داشت که بابایی جزو این استثنائات بود دیگه خودت که میدونی خندهاز خود راضی

من و خواهرم سمیرا از لحاظ قیافه اصصصصصصصصلا شبیه هم نیستیم. چند روز قبل برگشته بهم میگه: مامانی تو و خاله سمیرا آبجی واقعنی هستین؟؟؟؟ بهش میگم  آره عزیزم. خاله سمیرا آبجی واقعنی منه. چطور مامانی؟ میگه : آخه بس چرا شما قیافه هاتون ستتتتتتتت نیست؟تعجبخنده موندم جواب وروجک رو چی بدم؟قلب

عکس جدید از خانوم طلا نداریم. فعلا این عکس آرشیوی رو داشته باشید تا بعدچشمک

 

 

 

تا بعدبای بایبای بایبای بای

[ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
روزهای بهاررررررررررری و زیبا / تولد امیر

این روزها انقدر مشغول گشت و گذار و بیاده روی و خرید و تفریح هستیم که دیگه وقت نمی کنم حتی بیام و به اینجا سر بزنم. اینجا که هوا واقعا عالیه و آدم لذت میبره و همش میخواد به نحو احسن از این روزها استفاده کنه.خیال باطل

4 اردیبهشت شوهر عمه بابا امیر فوت شدند.( خدا رحمتشون کنه) 5ام برا مراسم رفتیم سلماسناراحت

7ام هم اولین سالگرد فوت بابایی مهلا(بابای امیر) بود که مراسم داشتیم. خلاصه که اون چندروزه همش به عزاداری گذشت. ایشالا که دیگه بعد از این خوشی و شادی باشه برا هممون.چشمک

23 ام که روز مادر و روز زن بود. این روز رو به مامان خودم و مامان امیر و همه ی مادرهای مهربون تبریک میگم. امیدوارم سایه شون همیشه بالا سرمون باشهبغل

 

بابا امیر مهلا 25 اردیبهشت 31 ساله شد

 

بابایی تولدت مبارکهورا

 

با مهلا رفتیم کیک و شمع گرفتیم. امسال برخلاف سالهای گذشته مهمونی نداشتیم و میخواستیم یه تولد سه نفره برگزار کنیم که بعدش دلمون نیومد و با شدیم و کیک رو بردیم خونه ی مامانی اینا و نصف کیک رو با اونها خوردیم و نصف دیگه ی کیک رو هم بردیم و خونه ی اون یکی مامانی اینا خوردیمخنده

 

چند وقت بود که مهلا شدیدا به جوجه علاقه مند شده بود و هی میگفت برام بخرید.دوشنبه که برا خرید کیک میرفتیم بیرون دید و یکی براش خریدم. از همین جوجه رنگیا. دیروز دیدم که طفلی داره میمیره. خواستم مهلا رو توجیهش کنم که ناراحت نشه. دیدم نه بابا حالا تا من خواستم حرفو شروع کنم زد زیر گریه و ناراحت شد شدیدددددگریهشب ازم برسید که مامانی جوجه ها اگه بمیرن کجا میرن؟ من هم بهش گفتم که فرشته های مهربون میان و میبرنشون بیش خودشون. بعدش برگشته بهم میگه مامانی اونوقت میرن بهشت!!!! گفتم آره دخترم میرن بهشت. بعد به امیر گفتم که صبح اگه دیدی که مرده وردار با خودت ببر و بنداز بیرون که مرده اش رو نبینه. اینجوری بیشتر ناراحت میشه. تا از خواب بیدار شد رفت سراغ سبد جوجه و تا دید که جوجه اش اون تو نیست بغضش ترکید و گریه ای گرد که بیا و ببین. هر چی خواستم آرومش کنم اصلا اثری نداشت وهمش گریه میکرد و میگفت جوجه ام رفت بیش فرشته هافرشتهخلاصه بعد از اینکه بهش گفتم که شاید سال بعد یکی دیگه برات خریدم کمی آروم شد.

هفته بیش براش کاغذ رنگی و چسب و قیچی گرفتم که مثلا باهاشون کاردستی درست کنه. فقط کاغذها رو ریز ریز میکنه و برا هر قطعه ی کوچیک هم یه اسمی میگه که اصلا شباهتی به اون شکل نداره. خلاصه کارمون شده خورده کاغذهای خانومی رو جمع کردنقلب

هنوز هم تلفظ بعضی از کلمات رو نمی تونه درست ادا کنه مثلا:

قشقاب  ( بشقاب )

گنگشک ( گنجشک )

موهای فلفلی ( موهای فرفری )

بستنی قیوی ( بستنی قیفی )

بعضی وقتها انقدر دلبری و شیرین زبونی میکنه که حد ندارهقلب

 

 

 

تا بعد بای بایبای بایبای بای

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
56 ماهگی دخترک و کلاس ژیمناستیک

28 فروردین دخترکم 56 ماهه شد. هورااااااااااااااااهورا

عصری باهم یه کیک درستیدیم. هی ازم سوال میکرد که مامان برا چی کیک درست میکنی؟ بهش گفتم امروز تولدته. با تعجب گفت اگه تولدمه چرا مهمونا نیومدن؟ چرا بادکنک نزدیم؟ و کلی چرای دیگه. از اونجایی که اولین بار بود برا ماهگرد تولدش کیک درست میکردم جواب قانع کننده ای نداشتم. تو این فکر بودم که چه طوری قانعش کنم بلا برگشته بهم میگه: آهاااااااااااان مثلا تولد الکیییییییییییییییه منه دیگه. مگه نه مامان؟زبان

هی زنگ میزد به باباش و بهش میگفت بس کی میای برا من تولد الکی بگیریم؟ بعد از اومدن بابایی لباس بوشید و آماده شد و تقاضای آهنگ کرد و کلی هم قر داد.خنده خلاصه اینکه کلی خوش گذشت و کلی هم خندیدیم به کارهای دخملی. خیلی تولد رو جدی گرفته بود تا اونجایی که گفت حتما باید کیک رو ببرم بعد بخوریمش. حتما هم باید موقع بریدن دست میزدیم و هورا و از این حرفها که خانومی ناراحت نشه.خنده

چهارشنبه صبح هم رفتیم و کلاس ژیمناستیک ثبت نامش کردم. کلاساش روزهای زوجه از ساعت 3 تا 4 بعد ازظهره. همون روز اولین جلسه رو رفتیم.

کیک فوق العادهههههههههههه خوشمزه ی هویجخوشمزه

از دیدن چی اینجوری تعجب کردی مامان فداتقلب

اینم کادوی دخملی چشمک

تا بعدبای بایبای بایبای بای

 

[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
روضه حضرت زهرا/ دخترک مستقل/ شروع ترم جدید زبان

از 20 تا 24 فروردین خونه ی مامانم اینا به مناسبت ایام فاطمیه روضه برگزار شد. مهلا هم همراه من این 5 روز رو تو مراسمها شرکت کرد. تو کارهای بذیرایی کلی بهم کمک کرد و خلاصه دخترم خانمی شده برا خودش. دوشنبه 21 ام من وقت دکتر داشتم و مجبور شدم وسطای مراسم برم دکتر و برگردم. قبل از تموم شدن مراسم برگشتم و دیدم که در نبود من مامان یه سری از کارهای سبک رو داده که مهلا انجام بده و دختر کوچولوی من هم همشو به نحو احسن انجام داده و مورد تحسین خانومهای حاضر در مراسم قرار گرفته و خلاصه کلی احساس غرور و از این جور حرفها.

روز آخر هم آش نذری بختیم . جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود. از همون روز یعنی 24 ام هم کلاسهای ترم جدید زبان مهلا شروع شد و مهلا با شور و شوق هر چه تمام تو کلاسها شرکت می کنه.

چند تا از عکسهای مهلا تو مراسم

 

از 18 فروردین هم دختر کوچولوی من کاملا تو دستشویی رفتن مستقل شده و دیگه نیازی به حضور مامی نیست و تمام کارهای مربوطه رو خودش انجام میده. خیلی وقت بود که برا این کار اشتیاق نشون میداد ولی من بهش آموزش نمیدادم و فکر میکردم که هنوز براش زوده ولی بعد که دیدم دیگه امسال قراره بره مدرسه خواستم که دیگه کاملا به خودش متکی باشه و مستقل بشه. با یک بار آموزش همه چیز رو مرتب انجام میده. درسته که یک هفته اول نظارت میکردم ولی الان دیگه خودش میره و میاد.

و بگم از ماجرای سردردم که بعد از کلی دکترگردیییییییییی بالاخره مشخص شد که سینوزیت دارم و باید دارو مصرف کنم. اونم چی؟ کلی آنتی بیوتیک و آمبول بنی سیلین که خیلی هم ازش بدم میاد. دکتر یه دوره ی 10 روزه برام دارو نوشته و بعد برا چکاب مجدد باید برم.

تا بعدبای بایبای بایبای بای

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
کوهنورد کوچولو

جمعه  18 فروردین به مناسبت هفته سلامت از طرف اداره امیر یه کوهبیمایی خانوادگی برگزار شد که ما هم شرکت کردیم.

صبح ساعت 7 راه افتادیم. حدود یک ساعت و نیم هم طول کشید برسیم بالا. البته از راه آسفالت.

مهلا در مسیر رفت

صبحانه رو اون بالا تو رستوران بام تبریز خوردیم و کمی استراحت کردیم و برگشتیم. مهلای نازم طفلی انقدر خسته شده بود که تا نشست تو ماشین خوابش برد.

تا بعدبای بایبای بایبای بای

[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
ثبت خاطرات شیرین این روزها...

سال نوی همه ی دوستای مهربونم مبارک باشه. ایشالا که سالی بر از خیر و برکت باشه برا هممونلبخند

سال 90 با همه ی خوبیها و بدیهاش تموم شد. تو این مدت حدود دو ماهه کارهای زیادی انجام دادیم. مثل همه مردم خونه تکونی کردیم. خرید عید کردیم. سبزه سبز کردیم. هفت سین چیدیم. اما یه کار دیگه ای که کردیم این بود که یه آبارتمان گرفتیم. یه چند وقتی بود که تصمیم داشتیم یه آبارتمان بخریم تا اینکه 24 اسفند ماه بالاخره این کار رو انجام دادیم و به جرات می تونم بگم این بهترین عیدی بود که تا حالا گرفتم. درسته که هنوز نیمه کارست ولی ایشالا تا آخر سال قراره تحویل بگیریم و بریم خونه ی تازمون. مژه

حالا بریم سراغ خاطرات عید امسال:خیال باطل

چهارشنبه سوری رو خونه ی مامان اینا بودیم و خریدهای عید خواهرم رو آوردند. انقدر سرمون گرم این ماجرا شد که یادمون رفت آتیشی روشن کنیم یا ...نیشخند

شب عیدی هم مامان برا آقای داماد سنگ تموم گذاشتند و تدارک شام دیدند و با عیدیهاشون فرستادند خونشونتشویق

تحویل سال رو مثل سالهای گذشته خونه ی خودمون بودیم. بعد رفتیم خونه ی مادر امیر. ناهار رو اونجا بودیم. خواهر شوهرها و برادرشوهر ها هم بودند و بچه ها کلی باهم بازی کردند. البته با احتیاط مثلانیشخندچون دست سارا (دختر عموی مهلا) چند روز قبل از عید که رفته بودند مسافرت شکسته بود و تو گچ بود. کارمون شده بود اینکه هی میگفتیم یه ذره آرومتر. یه ذره یواشتر. ولی کو گوش شنوا؟ همش در حال بدو بدو و شیطنت بودند تا اینکه عصر باز سارا خانوم از رو صندلی محکم خورد زمین و در اثر شدت ضربه زبونش زخم شد و دهنش خونین و ....ناراحتولی خدا رو شکر که باز برا دستش مشکلی بیش نیومد. شب رفتیم دیدن عموی من که میشه دایی امیر. بعد برا شام هم رفتیم خونه ی مامانم اینا.قلب

روز دوم هم تو برناممون بود که بریم دیدن خالم و مادربزرگم. اولش رفتیم خونه ی خالم اینا . بعد که خواستیم باشیم بریم خونه ی مادربزرگم اینا هر کاری کردیم نتونستیم در ماشین رو باز کنیم. انگار اصلا این کارتهایی که دستمون بود مال یه ماشین دیگه بود. با سوئیچ من هم امتحان کردیم به این امید که شاید سوئیچ امیر باطریش تموم شده. ولی باز هم نتیجه ای حاصل نشد. ناراحتامیر یه چندجا رفت ولی یا بسته بودند یا اینکه سر در نیاورده بودند. خلاصه بعد از یه چند ساعت زنگ زدیم امداد خودرو. حدود یه ساعت بعد اومدند . ماشالا از بس که متخصص بودند زدند شبکه های جلوی ماشین رو شکستند و بعد از کلی خسارت بنجاه هزار تومن هم گرفتند و رفتندکلافه تا اینکه یکی از مهمونای خالم اینا که کمی سر در میاورد مشکل رو حل کرد. ما این ماشینمون رو تازه گرفتیم.(حدود هفت ماهی میشه). سیستمش کامبیوتریه. نگو کامبیوترش قاطی کرده و سوئیچها کار نمی کنه. البته سوئیچش کارتیه و کنارش یه سوئیچ مخفی داره و این سوئیچ مخفی برای مواقعیه که ماشین قاط میزنه و ماهم که گفتم تازه این ماشین رو گرفتیم ازش سر در نیاوردیم که این سوئیچه از کجا ماشین رو باز میکنه. بعد هم فهمیدیم که خدمات امدادخودرو رایگانه و نباید هزینه ای برداخت میشد. خیلی حرصم گرفت کلافهنه از این بابت که هزینه کردیم بلکه به این دلیل که هم اصلا از هیچ چیزی سر در نیاورده بودند و هم از این بابت که خسارت زده بودند و هم اینکه وقتی شعار میدین خدماتش رایگانه چرا به خاطر کار نکردتون بول می گیرین؟خلاصه بعد از کلی تحقیق جایی رو که این سوئیچ مخفی ماشین رو باز میکنه رو بیدا کردیم. ایشالا که دیگه تکرار نشه ولی اگه دوباره این اتفاق افتاد دیگه خودمون می تونیم مشکل رو حل کنیم.چشمکتمامی این کارها تا ساعت 11 شب طول کشید و بعد از اون تازه رفتیم دیدن مادربزرگم.نیشخند

جمعه 4 فروردین هم رفتیم مراغه دیدن خواهر شوهر محترم و خانوادشون. خونه ی تازه گرفتن و اسفند ماه اسباب کشی کردن. مبارکشون باشه.قلب

12 فروردین هم رفتیم سلماس برای دیدن اقوام بدری امیر.

13 به در رو هم همراه با خونواده عموی امیر رفتیم یکی از باغهای اطراف شهر. هوا خیلی سرد بود و باد شدیدی می وزید. شدت باد طوری بود که چادرها رو از زمین بلندشون میکرد تا اینکه مجبور شدیم ساعت 3 بعد از ظهر بریم یه جای دیگه بشینیم که بادش هم کمتر باشه. تا ساعت 5 گشتیم تا یه جای دیگه ای بیدا کردیم و بعد از اون تازه نهار خوردیم و بچه ها کلی بازی کردند و معلوم بود که بهشون خوش گذشته. ساعت 9 بعد از خوردن شام جمع کردیم و اومدیم خونه. مهلا به قدری خسته بود که تا نشستیم تو ماشین بغلم خوابید. بعدش هم که رفتیم خونه و یه ساعت استراحت کردیم و بعد راه افتادیم سمت تبریز. ورودی شهر خیلی شلوغ بود و ترافیک.ناراحت حدود نیم ساعتی تو ترافیک بودیم و یک و نیم نصفه شب رسیدیم خونه. مهلا تمامی این مدت رو خواب بود. رسیدیم خونه بیدار شد. یه دوش گرفتیم و خوابیدیم. از دیروز هم کمی بیحاله و مختصری تب داره. فکر میکنم سرما خورده . اگه تا فردا حالش خوب نشد حتما باید ببرمش دکتر.

امروز یه خبر بدی هم شنیدم و خیلی ناراحت شدم.گریه (اینجا می نویسم که هیچ وقت یادم نره و همیشه خدا رو شاکر باشم از بابت این نعمت بزرگی که بهم داده)

امروز مطلع شدم که یکی از دوستام که بعد از حدود سه سال باردار شده بود و از این بابت هم خیلی خوشحال بود و زحمت خیلی زیادی کشیده بود برای نگه داشتنش در نهایت در ماه ششم بارداری بچش سقط شده.گریه از خدا می خوام که بهش صبر بده چون خیلی ناراحت بود.ایشالا هر چه زودتر سلامتیش رو به دست بیاره. الهی آمین

تا بعد

 

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
مهمونی باگشای خاله سمیرا و عمو امین/اولین سفر مهلا به تهران

سلامی به گرمی خونه هامون تو این روزهای سرد زمستون.لبخند

بالاخره بعد از گذشت چهار ماه از ازدواج سمیرا من تونستم دعوتشون کنم و یه مهمونی باگشا بدم براشون.نیشخندسه شنبه 11 بهمن خبردار شدم که بابای امین خان تشریف آوردند تبریز. بلافاصله تماس گرفتم و برا بنج شنبه شام دعوتشون کردم.

چهارشنبه مطلع شدیم شوهر عمه من که میشه شوهر خاله امیر فوت کردن ناراحتو از اونجایی که این عمم اینا تهران هستند باید برا مراسم میرفتیم تهران. تصمیم بر این شد که مهمونی بنجشنبه شب رو برگزار کنیم و صبح جمعه بریم تهران.

تعدادی از غذاهایی که برا مهمونی درست کرده بودم:

ژله آکواریومخوشمزه

کوکوی سوسیسخوشمزه

سالاد کلم و شویدخوشمزه

رشته ختاییخوشمزه

علاوه بر اینها سوب خامه ای و مرغ و خورش قیمه هم درست کرده بودماوه

 عسل مامان تو مهمونی بنجشنبه شبقلب

بعد از رفتن مهمونا با کمک مامان و سمیرا تا ساعت 2 نصفه شب تمام کارها رو انجام دادیماوه و امیر برد مامان اینا رو رسوند و برا صبح ساعت 6 قرار گذاشتیم. مامان من و مامان امیر هم تو این سفر همراهمون بودند.

عمو امین زحمت کشیده بودند و یه عروسک برا مهلا آورده بودند که بلافاصله مراسم نامگذاری انجام شد و اسمشو گذاشتیم بنفشه (مهلا عادت داره برا تمام عروسکهاش اسم میذاره) و این بنفشه خانوم از اول سفر تا وقتی که برسیم خونمون همش بغل مهلا بود . حتی تو مراسم ختم هم شرکت کرد.نیشخند

مهلا برا اولین بار بود که میرفت تهران. به همین دلیل یه سوالای عجیب و غریبی در این مورد می برسید که بیا و ببین. مثلا میگفت مامان تهران چه رنگیه؟سوال شما بودین چه جوابی میدادین؟ جالبتر این بود که هر رنگی هم که میگفتم قبول نمی کرد. تا رسیدیم تهران و وارد شهر شدیم بهش گفتم مهلایی اینجا تهرانه.بعد از مکث کوتاهی برگشته میگه اینجا تهران نیست من میفهمم. اینجا خونه ی خودمونه.(منظورش شهر خودمونه) خندهنمی دونم طفلی چه تصور خاصی تو ذهنش از تهران داشته.

بنجشنبه شب تبریز برف میومد و صبح جمعه که ما حرکت کردیم جاده خیلی خراب بود تا جایی که یه مسیر شش هفت ساعته رو نه ساعته رفتیم. طرفای زنجان مه غلیظی بود و اصلا دید نداشتیم.نگران ولی کم نیاوردیم و رفتیم. شنبه هم اونجا بودیم و شب ساعت 12 به طرف تبریز حرکت کردیم و صبح ساعت 8 رسیدیم.

مهلا که بنجشنبه کلاس زبانش رو نرفت و از اون طرف هم که کلاس یکشنبه رو انداخته بودند برا شنبه به همراه یه جلسه جبرانی که نتونستیم برا این کلاس روز شنبه هم برسیم. در واقع سه جلسه غیبت.تعجب اون هم سه جلسه آخر ترم. از این بابت خیلی ناراحت شدم. ناراحتاز بنجشنبه این هفته هم ترم جدید شروع میشه. نتونستم برا ثبت نام برم. ولی تلفنی اطلاع دادم که بنجشنبه هم برا ثبت نام میایم و هم برا گرفتن کارنامه و هم برا شرکت در اولین جلسه کلاس. زرنگی رو داشته باشین. با یک تیر سه نشان.نیشخند

یه چند وقتی بود که می خواستم فامیلای مادریم رو دعوتشون کنم. بالاخره عزمم رو جزم کردم و برا جمعه شام دعوتشون کردم و از امروز مشغول انجام کارهای جمعه هستم. فقط گفتم بیا و یه مختصری از اتفاقات این چند روزه ثبت کنم که بستها زیاد طولانی نشه.

تا بعدبای بایبای بایبای بای

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]
اومدیم با کلی خبر

سلام دوست جونیالبخند

گفته بودم که سرمون شلوغه. حالا که سرم خلوت شده گفتم بیام اینجا و یه مختصر نامه ای از اتفاقات این چند وقته اینجا ثبت کنم. تو این مدت کلی مهمونی دعوت بودیم و یه مهمونی هم داشتیم و شب یلدا رو به خوبی و خوشی گذروندیم.لبخند

یه چندتایی از مهمونیا و مراسمهارو اگر حافظم یاری کنه با تاریخهاشون مینویسم برا اینکه... ( حالا بماند):

24 آذر خاله جونم سمیرا و امین رو باگشا کرده بودند ولی این مهمونی به دلیل کسالت جزئی خاله کنسل شد. البته نه برای ما.از خود راضی چون ما همون روز به خاطر اصرارهای امیر و داییم که گفتند نمیشه و ما دلمون مهمونی می خواد و کلی حرف و حدیث رفتیم برا شام خونه ی خاله اینا. همه بودند به جز سمیرا و امین. البته به خواست خاله که گفتند اینجوری نمیشه. چون امین برا بار اوله که میاد خونمون باید براش تدارک میدیدم و از این حرفها. من هم کیکی رو که برا سالگرد عقدمون درست کرده بودم ( به خاطر اینکه جمعه کارهام زیاد بود کیک رو یه روز قبلش درست کردم گذاشتم کنار)دیگه نگه نداشتم برا مهمونیم و همون روز بردم خونه ی خاله اینا. برا اولین بار بود که کیک تزئین شده درست کرده بودم. هی بدک نبود برا بار اول.( کیک شیفون برتقالی از وبلاگ آشبزی تیلا جون )خوشمزه

25 آذر به مناسبت سربازی رفتن عمو کوچیکه و سالگرد عقدمون خونواده امیر و خونواده خودم رو دعوت کرده بودم. راستی اون روز برا اولین بار فسنجون درست کردم. جاتون خالی محشر شده بود. حیف که نتونستم از غذاهای مهمونیم عکس بگیرم.خوشمزهاون کادوی بزرگی هم که قولش رو از امیر گرفته بودم به خواست خودم کنسل شد و سر اون قضیه کلی هم امیر ناراحت شد و فکر کرد که چون خودش نرفته برام بگیره من ناراحت شدم. ولی من برای این کارم دلیل دیگه ای داشتم. اگه موقعیتش بیش اومد و به خواست دلم رسیدم دلیلش رو براتون میگم.چشمک

29 آذر هم که مهمونی عمه ی بزرگم بود که هم سمیرا و امین رو باگشا کرده بودند و هم یه مهمونی بود به مناسبت سربازی رفتن عمو کوچیکه.لبخند

30 آذر هم که شب یلدا بود و خونه ی مادر شوهری بودیم همگی. البته عصری خونه ی مامان اینا بودیم که فامیلای امین اومدند اونجا و یه سری کادو برا سمیرا آورده بودن و یه کمی هم از خوراکیهای مختص شب یلدا. سمیرا هم شام خونه امین اینا دعوت داشت و دو نوع دسری رو که تدارکش رو اینجانب دیده بودم و کلی زحمت کشیده بودم ورداشت برد اونجا. خلاصه که فقط زحمتشون افتاد گردن ما.ناراحت نوش جونشون. بعد هم برا شام رفتیم خونه ی مادر شوهری و بعد از شام و به جا آوردن مراسمات مختص این شب نوبت رسید به کوتاه کردن موهای عمو کوچیکه. آخه امیر بهش گفته بود که موهاتو بیرون کوتاه نکن تا خودم بیام و تو خونه برات کوتاهشون کنم تا بچه ها هم ببینند و ... حالا فکرشو بکنین که عمو که انقدر به موهاش حساس بود موقع کوتاه شدن موهاش چه حالی داشت با شنیدن خنده ها و متلک های ما.خنده مهلا و رها و سارا چه ذوقی میکردن با دیدن این صحنه ها. 1 دی صبح ساعت 7 قرار بود جلوی بادگان باشند. تصمیم بر این شد که شب رو اونجا بخوابیم تا بتونیم صبح زود ببریم و عمو کوچیکه رو راهی کنیم. البته مقصد هنوز مشخص نبود. صبح ساعت 6 بیدار شدیم و به زور مهلا رو هم بیدار کردم. هوا که هنوز تاریک بود برگشته به من میگه (با حالت تعجب فراوان): مامان چرا من رو شب بیدار کردی؟ تعجبخلاصه راه افتادیم و رفتیم و بعد از کلی معطلی بهمون اطلاع دادند که عمو کوچیکه قراره دوره ی آموزشی رو بندر انزلی بگذرونند.

دسر ژله انارخوشمزه

 

دسر ژله بستنی سه رنگخوشمزه

خاگینه هویجخوشمزه

مهمونی 1 دی مامان بزرگم اینا هم افتاد برا یه هفته بعد یعنی 8 دی.لبخند

2 دی هم مامانم یه مراسم ختم انعام داشت خونشون به مناسبت نهمین سالگرد فوت مهربونترین بابای دنیا. ناراحت5 دی سال 81 بود که بابای مهربونم ما رو تنها گذاشت و از بیشمون رفت.ناراحت (به خاطر اینکه سمیرا خیلی سخت می تونه مرخصی بگیره این مراسم رو روز جمعه برگزار کردیم.)

3 دی هم تولد سمیرا بود. خیلی خیلی خوش گذشت.هورا

15 دی هم تولد خالم بود و اونجا دعوت بودیم.هورا

کلی هم مراسم ختم انعام و روضه دعوت شدیم تو این مدت از  طرف فامیل و دوستامون که به لطف خدا به غیر از یکیشون توی همه ی مراسمها شرکت کردیم.

11 دی هم داییم عمل دیسک کمر داشتن. فکرشو بکنین 9 دی دکتر بهش گفته بود که فردا باید بستری بشی و بس فردا اورژانسی عمل بشی. به همین دلیل دختر دایی شیطون بلای 5/2 سالم دو روزی مهمونمون بود و با مهلا کلی آتیش سوزوندن و خوش گذروندن.خنده

8 دی تا 26 دی هم که امتحاناتم بود و اونجوری درگیر بودم.اوه

30 دی هم برف شدیدی بارید و اگه اشتباه نکنم کل ایران عزیزمون سفیدبوش شده بود.اون شب تو هوای 6- درجه رفتیم ائل گلی و موقع بارش برف اونجا بودیم و کلی عکس انداختیم و بدو بدو و برف بازی ( ساعت 2 نصفه شب ) نیشخندولی تمام عکسها به خاطر یه اشتباه باک شد و خیلی تو ذوقمون خورد.گریهبرای جبران تصمیم گرفتیم شنبه شب هم بریم و یه چندتا عکس دیگه هم بندازیم. ولی هوا وحشتناک سرد بود حتی نتونستیم از ماشین بیاده بشیم. دوشنبه شب هم از طرف بسرخالم اینا برا شام دعوت شدیم ائل گلی. رفتیم و بساطمون رو روی برفها بهن کردیم و  کلللللللللی خوش گذرونی و ...نیشخند

چند تا عکس برفی از عشق مامانقلب

اینجا دارم روشو با بتو میبوشونم. از بس که دخترمون عشق چاییه ببینین با چه عجله ای داره چایی میخورهخنده

 

عمو کوچیکه هم یه چندروزی اومده بود مرخصی. به هیچ کس نگفته بود اومدنش رو که همه رو سوربرایز کنه. فقط من و امیر اطلاع داشتیم. اولش خواستم بدجنسی کنم و به همه بگم زبانولی بعدش منصرف شدم که طفلی اونجوری تو ذوقش میخوره.

کلاسهای زبان مهلا هم همچنان ادامه داره و بیشرفتش به نظر من خیلی چشمگیره. قصد دارم مهلا رو یه کلاس ورزشی هم اسم بنویسم. خودم که نظرم رو ژیمناستیکه. فقط در مورد اینکه قبل از عید این کار رو بکنم یا موکولش کنم برا بعد از عید موندم. خوشحال میشم در مورد اینکه کدوم یک از ورزشهایی که اینجا مینویسم برا سن مهلا مناسبه راهنماییم کنید. 1. ژیمناستیک 2. شنا 3. اسکیتمتفکر

اینجا داشت یواشکی با تفنگ آبی به گلها آب میداد که مچشو گرفتمنیشخند

فدای دخترم با این ژستهایی که میگیرهقلب

یه چند وقتیه سردردهای شدیدی دارم. دکتر برام ام آر آی نوشته. قراره فردا برم ام آر آی. دعا کنید مورد خاصی نباشه. خیلی نگرانمنگران

شرمنده که کمی طولانی شد

تا بعدبای بایبای بایبای بای

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مامان زهرا ] [ نظرات () ]