سلام دوست جونیا
گفته بودم که سرمون شلوغه. حالا که سرم خلوت شده گفتم بیام اینجا و یه مختصر نامه ای از اتفاقات این چند وقته اینجا ثبت کنم. تو این مدت کلی مهمونی دعوت بودیم و یه مهمونی هم داشتیم و شب یلدا رو به خوبی و خوشی گذروندیم.
یه چندتایی از مهمونیا و مراسمهارو اگر حافظم یاری کنه با تاریخهاشون مینویسم برا اینکه... ( حالا بماند):
24 آذر خاله جونم سمیرا و امین رو باگشا کرده بودند ولی این مهمونی به دلیل کسالت جزئی خاله کنسل شد. البته نه برای ما.
چون ما همون روز به خاطر اصرارهای امیر و داییم که گفتند نمیشه و ما دلمون مهمونی می خواد و کلی حرف و حدیث رفتیم برا شام خونه ی خاله اینا. همه بودند به جز سمیرا و امین. البته به خواست خاله که گفتند اینجوری نمیشه. چون امین برا بار اوله که میاد خونمون باید براش تدارک میدیدم و از این حرفها. من هم کیکی رو که برا سالگرد عقدمون درست کرده بودم ( به خاطر اینکه جمعه کارهام زیاد بود کیک رو یه روز قبلش درست کردم گذاشتم کنار)دیگه نگه نداشتم برا مهمونیم و همون روز بردم خونه ی خاله اینا. برا اولین بار بود که کیک تزئین شده درست کرده بودم. هی بدک نبود برا بار اول.( کیک شیفون برتقالی از وبلاگ آشبزی تیلا جون )
25 آذر به مناسبت سربازی رفتن عمو کوچیکه و سالگرد عقدمون خونواده امیر و خونواده خودم رو دعوت کرده بودم. راستی اون روز برا اولین بار فسنجون درست کردم. جاتون خالی محشر شده بود. حیف که نتونستم از غذاهای مهمونیم عکس بگیرم.
اون کادوی بزرگی هم که قولش رو از امیر گرفته بودم به خواست خودم کنسل شد و سر اون قضیه کلی هم امیر ناراحت شد و فکر کرد که چون خودش نرفته برام بگیره من ناراحت شدم. ولی من برای این کارم دلیل دیگه ای داشتم. اگه موقعیتش بیش اومد و به خواست دلم رسیدم دلیلش رو براتون میگم.
29 آذر هم که مهمونی عمه ی بزرگم بود که هم سمیرا و امین رو باگشا کرده بودند و هم یه مهمونی بود به مناسبت سربازی رفتن عمو کوچیکه.
30 آذر هم که شب یلدا بود و خونه ی مادر شوهری بودیم همگی. البته عصری خونه ی مامان اینا بودیم که فامیلای امین اومدند اونجا و یه سری کادو برا سمیرا آورده بودن و یه کمی هم از خوراکیهای مختص شب یلدا. سمیرا هم شام خونه امین اینا دعوت داشت و دو نوع دسری رو که تدارکش رو اینجانب دیده بودم و کلی زحمت کشیده بودم ورداشت برد اونجا. خلاصه که فقط زحمتشون افتاد گردن ما.
نوش جونشون. بعد هم برا شام رفتیم خونه ی مادر شوهری و بعد از شام و به جا آوردن مراسمات مختص این شب نوبت رسید به کوتاه کردن موهای عمو کوچیکه. آخه امیر بهش گفته بود که موهاتو بیرون کوتاه نکن تا خودم بیام و تو خونه برات کوتاهشون کنم تا بچه ها هم ببینند و ... حالا فکرشو بکنین که عمو که انقدر به موهاش حساس بود موقع کوتاه شدن موهاش چه حالی داشت با شنیدن خنده ها و متلک های ما.
مهلا و رها و سارا چه ذوقی میکردن با دیدن این صحنه ها. 1 دی صبح ساعت 7 قرار بود جلوی بادگان باشند. تصمیم بر این شد که شب رو اونجا بخوابیم تا بتونیم صبح زود ببریم و عمو کوچیکه رو راهی کنیم. البته مقصد هنوز مشخص نبود. صبح ساعت 6 بیدار شدیم و به زور مهلا رو هم بیدار کردم. هوا که هنوز تاریک بود برگشته به من میگه (با حالت تعجب فراوان): مامان چرا من رو شب بیدار کردی؟
خلاصه راه افتادیم و رفتیم و بعد از کلی معطلی بهمون اطلاع دادند که عمو کوچیکه قراره دوره ی آموزشی رو بندر انزلی بگذرونند.
دسر ژله انار

دسر ژله بستنی سه رنگ

خاگینه هویج



مهمونی 1 دی مامان بزرگم اینا هم افتاد برا یه هفته بعد یعنی 8 دی.
2 دی هم مامانم یه مراسم ختم انعام داشت خونشون به مناسبت نهمین سالگرد فوت مهربونترین بابای دنیا.
5 دی سال 81 بود که بابای مهربونم ما رو تنها گذاشت و از بیشمون رفت.
(به خاطر اینکه سمیرا خیلی سخت می تونه مرخصی بگیره این مراسم رو روز جمعه برگزار کردیم.)
3 دی هم تولد سمیرا بود. خیلی خیلی خوش گذشت.
15 دی هم تولد خالم بود و اونجا دعوت بودیم.
کلی هم مراسم ختم انعام و روضه دعوت شدیم تو این مدت از طرف فامیل و دوستامون که به لطف خدا به غیر از یکیشون توی همه ی مراسمها شرکت کردیم.
11 دی هم داییم عمل دیسک کمر داشتن. فکرشو بکنین 9 دی دکتر بهش گفته بود که فردا باید بستری بشی و بس فردا اورژانسی عمل بشی. به همین دلیل دختر دایی شیطون بلای 5/2 سالم دو روزی مهمونمون بود و با مهلا کلی آتیش سوزوندن و خوش گذروندن.
8 دی تا 26 دی هم که امتحاناتم بود و اونجوری درگیر بودم.
30 دی هم برف شدیدی بارید و اگه اشتباه نکنم کل ایران عزیزمون سفیدبوش شده بود.اون شب تو هوای 6- درجه رفتیم ائل گلی و موقع بارش برف اونجا بودیم و کلی عکس انداختیم و بدو بدو و برف بازی ( ساعت 2 نصفه شب )
ولی تمام عکسها به خاطر یه اشتباه باک شد و خیلی تو ذوقمون خورد.
برای جبران تصمیم گرفتیم شنبه شب هم بریم و یه چندتا عکس دیگه هم بندازیم. ولی هوا وحشتناک سرد بود حتی نتونستیم از ماشین بیاده بشیم. دوشنبه شب هم از طرف بسرخالم اینا برا شام دعوت شدیم ائل گلی. رفتیم و بساطمون رو روی برفها بهن کردیم و کلللللللللی خوش گذرونی و ...
چند تا عکس برفی از عشق مامان






اینجا دارم روشو با بتو میبوشونم. از بس که دخترمون عشق چاییه ببینین با چه عجله ای داره چایی میخوره


عمو کوچیکه هم یه چندروزی اومده بود مرخصی. به هیچ کس نگفته بود اومدنش رو که همه رو سوربرایز کنه. فقط من و امیر اطلاع داشتیم. اولش خواستم بدجنسی کنم و به همه بگم
ولی بعدش منصرف شدم که طفلی اونجوری تو ذوقش میخوره.
کلاسهای زبان مهلا هم همچنان ادامه داره و بیشرفتش به نظر من خیلی چشمگیره. قصد دارم مهلا رو یه کلاس ورزشی هم اسم بنویسم. خودم که نظرم رو ژیمناستیکه. فقط در مورد اینکه قبل از عید این کار رو بکنم یا موکولش کنم برا بعد از عید موندم. خوشحال میشم در مورد اینکه کدوم یک از ورزشهایی که اینجا مینویسم برا سن مهلا مناسبه راهنماییم کنید. 1. ژیمناستیک 2. شنا 3. اسکیت
اینجا داشت یواشکی با تفنگ آبی به گلها آب میداد که مچشو گرفتم

فدای دخترم با این ژستهایی که میگیره

یه چند وقتیه سردردهای شدیدی دارم. دکتر برام ام آر آی نوشته. قراره فردا برم ام آر آی. دعا کنید مورد خاصی نباشه. خیلی نگرانم
شرمنده که کمی طولانی شد
تا بعد

